تبليغاتX
کلاس ما
سوم ریاضی ج پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 21:59
سلام... شش ماهی میشه آپ نکردیم نه؟ تابستون به یه چشم به هم زدن تموم شد الانم که سه ماه از سال تحصیلی جدید(!) می گذره و یه هفته دیگه امتحانا شروع میشه... تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده... تیم فوتسال مدرسه(که من کاپیتانش بودم)تو مسابقات کشوری سوم شد و تیم والیبال هم تو مسابقات ناحیه ای اول... و مهمتر از همه اینکه طرح یکی از بچه های کلاس(طرح ربات شناساگر سه بعدی با قابلیت های چند منظوره) تو جشنواره خوارزمی اول شد...(بهار جان از طرف همه بچه های کلاس بهت تبریک می گم)

(اکثر)دبیرای امسال خیلی ماه هستن... آقای دبیر که پارسال این همه پست درباره شون نوشتیم همچنان دبیر هندسه مون هستن و حداقل من یکی که از این موضوع خیلی خوشحالم(البته آقای دبیر بنا به دلایلی که حال ندارم توضیحشون بدم امسال خیلی مهربون شدن اما در کل همون آقای دبیر با جذبه ی پارسال خیلی بهتر بودبگذریم از اینکه امسال یه بار منو دعوا کردن)

دبیر ادبیاتی داریم ...بس شگفت! من یکی که تا به حال چنین آدمی ندیده بودم واقعا نمی دونم چه جوری توصیفشون کنم! همین قدر بدونین که هر بار که از کلاس ما میره بیرون همه با هم داد می زنیم:"عزیزم........"نصف بچه ها هم غش می کنن و نصف دیگه همدیگه رو بغل می کنن! تازه هر بار یه عالمه دانش آموز از کلاسای دیگه میان سر کلاس ما تا ببینن این دبیری که ما اینقدر ازش تعریف می کنیم و دوستش داریم کیه؟ و بعد از کلاس اونا هم به ما می پیوندند یعنی اون قدر معلومات این دبیر زیاده و اون قدر باهوشه و اون قدر دوست داشتنیه و اون قدر صدای گرمی داره که...(که چی؟) که...نمی دونم دیگه... خیلی دبیر گلی هستن...

و اما دبیر حسابان... برای این که به عمق فاجعه پی ببرین یک داستان از سری ماجراهای سینوس و آقای... رو براتون می نویسم.:

سر کلاس آقای... یه تابع به ما دادن و گفتن تعداد مجانبهای قائم این تابع چند تاست؟ و ما چهار نوع جواب مختلف به دست اووردیم! آقای... هم گفتن که خودشون حل می کنن اما چه حل کردنی!و شروع کردن:"خب بچه ها از اون جایی که من خیلی با این تابع راحتم و خیلی زود باهاش ارتباط(!) برقرار می کنم از خودش می پرسم که چندتا مجانب داره اول می رم سراغ قسمتی که سینوس داره..." 

ـ سینوس(عزیزم)...سینوس... میای با هم بریم بینهایت؟   

ـ نه آقای... نمیام... 

ـ چرا سینوس؟

ـ آخه می دونی آقای... ؟ بابام اجازه نمی ده... بابام گفته حق ندارم با کسی جایی برم... حق ندارم پامو از ۱و ۱- اونورتر بذارم اگرنه قلم پامو خرد می کنه...(فکر کنین وقتی آقای... داشتن این چیزا رو می گفتن ما چه وضعیتی داشتیم...)

ـ حیف شد سینوس... حالا که منو نمی خوای منم با یکی دیگه می رم بینهایت(و رفتن سراغ قسمت بعدی تابع)

ـ سلام

ـ سلام. چطوری؟ میای با هم بریم بینهایت؟     

ـ من... من... من مشکلی ندارم...بریم...(خاک به سرم اغفال شد)

ـ قرارمون کجا؟      

ـ تو ۲ و ۲-

ـ ایول... منم که مشکلی ندارم... فقط صبر کن با سینوس یه هماهنگی بکنم... آخه قبل از تو داشتم با اون قرار مدارامو می ذاشتم...(و دوباره رفتن سراغ سینوس...)

ـ سینوس تو که نیومدی منم رفتم با یکی دیگه... تو که مشکلی نداری؟

ـ کجا قرار گذاشتین آقای...؟       

ـ تو ۲و ۲-

ـ تو ۲ مشکلی ندارم اما آقای... به خدا قسم اگه پاتو با اون گذاشتی تو ۲- جیغ می کشم...      

ـ باشه... باشه... تو همون ۲ قرار می ذاریم...فقط به کسی نگیا      

و به این ترتیب خط ۲=x مجانب قائم این تابع شد و آقای... به ادامه ی درس(!) پرداختن... زنگ که خورد به سرعت کیف و کتشون رو برداشتن و گفتن:"بچه ها من رفتم سر قرار..."     

زنگ تفریح نصف بچه ها از شدت خنده کف زمین پهن شده بودن و نصف دیگه هم از خجالت سرخ بودن... بدبختی زنگ بعدی هم دوباره حسابان داشتیم و آقای دبیر خیلی زود اومدن سر کلاس و شروع کردن به درس دادن که یه بچه ها در زد و اومد سر کلاس...

ـ مائده(!) چرا دیر اومدی؟

 و از اونجایی که خانم کریمی خیلی پایه بودن گفتن:" فکر کردم شما رفتین سر قرار و حالا حالاها نمیاین..."      

وسطای درس یه صداهای پیچیده ای میومد. بچه ها هم هی غر می زدن و می گفتن چرا موبایلاتونو سر کلاس خاموش نمی کنین؟... خلاصه بعد از مدتی فهمیدیم که صدای موبایل آقای... بوده! ایشونم با جدیت تمام گفتن:"می دونین بچه ها؟ چون من با شما کلاس داشتم نتونستم برم سر قرار... سینوسم هی sms می زنه می خواد ببینه من کجام!!!!!"(تو رو خدا یکی این دبیر ما رو جمع کنه)         

خلاصه اینم از دبیر حسابان رله ی ما... خداییش امسال خیلی دبیرای شاد و خجسته ای داریما! اگه وقت کردم(که عمرا وقت بکنم) درباره ی بقیه دبیرامونم می نویسم...

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
اردو............ دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 15:45

سلام 

قرار بود اول من اپ کنم که مهسا جون پیشدستی کردند

جاتون خالي ما رو 4شنبه بردن اردو ( اونم چه اردويي  ) قرار بود شب ساعتاي 10 اينا برمون گردونن كه مثل اينكه دلشون براي مامان باباهمون سوختو 7 نشده برمون گردوندند ( ضدحال) 

  و اما خود اردو : از جايي كه راه افتاديم تا خود خوانسار داشتيم مي زديمو مي خونديمو ... ( اون وسط اتوبوس اينقدر شلوغ شده بود كه با كوچكترين ترمز راننده همه ي بچه ها رو هم مي افتدن) 

 البته از وسطاي راه ما رو گول زدنو گفتن دو تا اتوبوس ديگه رو به دلايل مسايل اخلاقي گرفتنو ما رو مجبور كردن خودمونو كنترل كنيم . البته رانندمون هم خيلي با حال بود و به در خواست بچه ها اهنگ عوض مي كردو گير نمي داد ( و البته ما نيازي به اهنگ نداشتيم  جون بعضي از بچه ها به زبانهاي مختلف ( مثلا عربي‌) شعر مي خوندنو ... = اين نشون ميده ما چه قدر خلاقيم ) راستي وسط راه هم يه برادر وظيفه شناس اومدند داخل اتوبوسو بازرسي كردند كه يه وقت خلاف شرعي رخ نداده باشه     

وقتي رسيديم بردنمون توي يه پارك نهار خورديم  ( تو عمرمون اون همه جواتو يه جا نديده بوديم ( حالا فكرشو بكنيد ما چي كشيديم ))  از مدارس ديگه هم اومده بودن اردو ( كه همشون از روستاهاي اطراف اصفهان بودن )  و اينقدر با ادب بودند كه حرف نداشت ( توي مكالمه ي عاديشون همديگه رو با فحشايي صدا مي زدند كه  بعضياشونو ما تا اون موقع نشنيده بوديم و اونايي رو كه شنيده بوديم هم اينقدر زشت بودن كه...)              

خلاصه بعد از نهار ما رو بردن گلستان كوه (  همون جايي كه لاله داره  ) و بچه هاي ما كه تو عمرشون الاغ نديده بودن دلي از عزا دراوردنو حسابي خر سواري كردن  ( خراش خيلي با كلاس بودن ( ﺁرمه سمند به پيشونيشون اويزون كرده بودن ))  در اون حين هم يكي از صاحباي الاغا ( اقا مجیدطي مراسمي رمانتيك از يكي از بچه ها خواستگاري كرد  ( براش گل لاله چيد  ( حيف گل )) و بعد به قله هاي كوه صعود كرديمو برف بازي كرديم (اونجا هم خيلي جوات بازي بود) .

بالاخره حدود ساعتاي4  اينا سوار اتوبوسمون كردنو راه افتاديم كه برگرديم . بچه ها خيلي خيلي خسته بودن به خاطر همين ترجيح داديم فيلم ببينيمو اقاي راننده لطف كردن فيلم مهمانو برامون گذاشتن ( حيف وقت‌)                                  

T>

نوشته شده توسط سپیده | موضوع: | لينک ثابت |
معلم عزیزم... روزت مبارک دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 0:25
سلام...روز معلم مبارک...اصولا فقط دبستانی ها برای روز معلم اینقدر کادو به معلماشون می دن که اونا مجبور می شن برای برگشتن وانت بگیرن... تو راهنمایی و خصوصا دبیرستان که تعداد دبیرا زیاده آدم حیفش میاد کادو بخره...اما نمی دونم امسال چی شد که ما به سرمون زد و خواستیم برای همه ی دبیرا حتی اون دبیر فیزیکی که فقط یه جلسه اومد سرمون و بعد با اعتراض ما یکی دیگه به جاش اومد کادو بخریم. در همین جا کلاس دوم ریاضی ج از زحمات بی دریغ شهره جان و نیلوفر جان و آرنوش جان و من جان و بقیه بچه ها که یه هفته برای تهیه کادوها درس خوندن رو تعطیل کردن تشکر می کنه...
روزهایی که اعتصاب بود از مدرسه جیم می زدیم و می رفتیم مقوا می خریدیم تا ساعت سه تو مدرسه می موندیم و جعبه درست می کردیم هشت هزار تومن پول آژانس می دادیم تا بریم به یکی از گلخونه های اطراف و گلی که چهار هزار تومن بود را سیصد تومن بخریم و شبا دو ساعت بیشتر نمی خوابیدیم تا صداهای ضبط شده ی معلما رو به صورت کلیپ درست کنیم و بزنیم رو سی دی و بدیم بهشون...
از شنبه شروع کردیم ...به پنکه ی کلاس یه عالمه کاغذ کشی چسبوندیم . یه عالمه کاغذ کشی هم به خودمون آویزون کردیم...چون آقای دبیر بهترین واکنش رو داشتند زنگ آمار رو تعریف می کنیم:
یک تا سه آمار داشتیم...قرار بود مراسم اهدای کادو مثل بقیه زنگا اجرا بشه اما خبر رسید که آقای دبیر امروز بسیار بداخلاق هستن... صندلی ها رو با هزار ترس و لرز به صورت گرد چیده بودیم(آخه جلسه قبل هم همین کارو کردیم و آقای دبیر گفتن:"خانوما صندلی ها رو نود درجه بچرخونن و رو به تخته بشینن") کادو رو روی میز گذاشتیم و قرار گذاشتیم مثل زنگای قبل از دبیر بخوایم که ایشونم به خودشون کاغذ کشی آویزون کنن که البته کاری بس غیر ممکن به نظر میومد! گفتیم بهار برقصه و تا وقتی که آقای دبیر شاباش نداده کاغذ کشی رو بشون نده! (البته اینا جز توهمات واهی چیز دیگه ای نبود) روی تخته نوشتیم:"معلم عزیزم از این که به من هندسه آموختی از تو سپاسگزارم"(آقای دبیر علاوه بر آمار هندسه هم درس می دن) بعد روی تخته یه مربع کشیدیم و زیرش نوشتیم دایره ! یه مثلث هم کشیدیم و زیرش نوشتیم متوازی الاضلاع! و چندتا شکل هندسی دیگه! عین بچه ی آدم نشستیم و دیالوگامونو تمرین کردیم...
در کلاس بسته بود ...همه آروم نشسته بودیم... صدای نفسهامون میومد...آقای دبیر در رو باز کردن...به هم نگاه کردیم و بعد از دو ثانیه تاخیر:
_"معلم عزیزم روزت مبارک"
آقای دبیر به میز و کادوی روی اون نگاه کردن و نیششان تا بناگوش باز شد(عزیزم) بعد ما دست زدیم و هورا کشیدیم!(اولای سال سر زنگ آقای دبیر لبخند زدن مساوی بود با ... بیرون رفتن از کلاس)
_" خانما من از این که تو این مدرسه درس می دم خیلی خوشحالم ... انشا ا.. دو سال دیگه همتون کنکور قبول می شین..."(بقیه اش یادم نیس)
دوباره دست شوت هورا
_"باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود..... (هر کی کادو گذاشته ... با رقص روش گذاشته)"
آقای دبیر با لبخند ملیح به کادو نگاه کردن...در جعبه رو باز کردن...یه گلدون گل یه کتاب از پائولو کوئیلو و یه سی دی (همون که گفتم)
دوباره دست شوت هورا
_"آقای... اون ربان هم بندازین گردنتون"
_"جز مراسمه؟!!!!"
_"بله"
ربان رو از روی میز برداشتن(اشتباه نشه...شاباش نگرفتیم) انداختن دور گردنشون...
_"خوبه؟!!"
_"بله"
و بعد از چند صدم ثانیه ربان رو برداشتن و پیچیدن دور گلشون ( چون ربان گرون بود وسط کلاس جاشو با یه کاغذ کشی ارزون عوض کردیم)
دوباره دست شوت هورا
طبق قرار قبلی من گفتم:"آقای ...می تونیم بیایم عکس بگیریم؟"
_ "ن........."
بازم طبق قرار قبلی قبل از این که آقای دبیر کلمه ی " نه " رو به طور کامل ادا کنن در عرض چند صدم ثانیه چنان به طرف میز معلم هجوم اووردیم که نزدیک بود ایشون از شدت ترس به زیر میز پناه ببرن!
_"من هنوز اجازه ندادما...."
_"اشکال نداره"
در کلاس رو باز کردیم و به صورت تابلویی یکی از بچه های بیکار که از قبل برای عکس گرفتن اجیر کرده بودیم با یه عالمه دوربین در گردن و موبایل در دست تشریف اووردن...
_" بچه ها خم شین.......شاخ نذارین.........خسته شدیم زود باش بگیر....... آی پاتو از رو پام بردار.........خفه شدم...............آقای...کادوتونو بگیرین دستتون............آقای... ربان رو نمیندازین گردنتون؟(نه! دیگه پر رو نشین)...........بسه دیگه............چندتا عکس می گیری؟!!........................"
_"خانما عکسو برام بیارینا...."
و بالاخره بعد از مدتی نه چندان کوتاه مراسم عکس گرفتن تمام شد....
_"خانما نمی خوام شادی تون رو به هم بزنم ولی کتاب آماراتونو باز کنین اول درس می دیم بعد یکی داوطلبی بیاد تمرینارو حل کنه ... این پنکه رو هم خاموش کنین بعد که درس تموم شد دوباره روشن کنین و نگاش کنین...شما که برا روز معلم این طوری تزیین می کنین برای تولداتون چی کار می کنین؟!!" (ذوق مرگ شدیم)
آقای دبیر می خواست تخته رو پاک کنه که:
"خانما من این طوری به شما هندسه یاد دادم؟!!!"
و بعد از درس...
_"خانما اگه می خوان پنکه رو روشن کنن"
و زنگ خورد.......
دردفتر:
معلم ها به کادوی آقای دبیر نگاه می کردند...
_"ریاضی جیمیا برام اووردن....." (ذوق مرگ شدیم)




معلم عزیزم روزت مبارک ...........
             


 

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
او (در) رفت...... سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 18:47
اگه پستهای قبل رو خونده باشین حتما می تونین داداش مدرسه ی ما رو تصور کنید. یه آدم بی جنبه که اگه بش رو بدی.....(خر بیار و باقالی بار کن). ما بهش رو نمی دادیم و این طوری بود خدا به داد برسه اگه رو می دادیم چی می شد...! مثلا بعضیا(!) رو با الفاظی مثل" شیطون بلا "صدا می زد . صبح ها که بهش سلام می کردیم جواب می داد:"سلام به روی ماهت" (همین باعث می شد اصلا کسی بهش سلام نکنه). بدون در زدن میومد تو کلاس انگار نه انگار که ما مقنعه سرمون نیس و.... و همین باعث می شد که گروه گروه برای اعتراض به دفتر برن . اگه فقط ۵ دقیقه تو دفتر می موندی به طور متوسط هفت تا اعتراض از داداش مدرسه می شد! و همین رفتارها باعث می شد که بچه ها ایشون رو با الفاظی مثل "زمبه(سگ می تی کمان)" / "مافیا"  و ... صدا بزنن. ( اینقدر که ما بهش فحش می دادیم اگه من بودم گریه ام می گرفت و فرداش از مدرسه فرار می کردم) خلاصه بهتر که نمی شد هیچ  تازه بدترم می شد. فکر می کرد ما همه مون دوست دختراش هستیم! 

 ساعت یک تا سه سر کلاس فیزیک نشسته بودیم که ییهو صدای دست و شوت و هورا از کلاس بغلی اومد. با خودمون گفتیم چی شده نکنه داداش مدرسه مرده(!) که ییهو یکی در زد. در کمال تعجب داداش مدرسه بودن( داداش مدرسه در زد؟!!!) بعد گفت:" بچه ها من دارم می رم اومدم خدافظی" یه ذره همدیگه رو نگاه کردیم. بعد داداش مدرسه به آقای دبیر گفتن:"استاد! خدافظ" بعد اومدن و با هم دست و روبوسی کردن.در اون جا بود که ما همگی دلمون سوخت و با وجود اینکه تا چند لحظه ی پیش فحشش می دادیم همه با هم گفتیم:" آخه................." و کلی ناراحت شدیم. بعد داداش مدرسه با خوشحالی ادامه دادن:"من مسئول دفتر آقای.... تو اداره شدم. دلم برا همه تون تنگ میشه . بهم سر بزنین!" و بعد از کلاس رفت بیرون ما همه باز هم به هم نگاه کردیم و بعد صدای روشن شدن موتور داداش مدرسه اومد و او برای همیشه رفت............

روحش شاد و یادش گرامی باد

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
بازارچه خیریه, فوتسال معلمها و بچه ها, باغچه ی آرنوش و مهسا شنبه دوازدهم اسفند 1385 18:30
از دوشنبه همه علاف بودیم. داشتیم برای بازارچه خیریه کار می کردیم البته هنوز شروع نشده بود. به زور به یه معلما چسبیدیم تا ما رو با آژانس ببره تا کارتن پلاست بخریم و با اون غرفه مون رو تزیین کنیم (چقدر گرون بود!!!!!!). توی حیاط یه گروه داشتن ۲۰ کیلو هویج رو برای آبگیری تمیز می کردن. یه گروه دیگه سیب زمینی پوست می گرفتن و چند تا گروه هم کارتن پلاستها رو رنگ می کردن . توی ساختمون هم که دیگه نگو......... چند کیلو رنگ ساختمان و یه عالمه یونولیت گرفته بودن و داشتن رنگ می زدن . بوی رنگ همه ی ساختمون رو گرفته بود. خیلی جو همکاری قشنگی بود کلی حال کردیم  و اکتیو بودن خودمون رو هم تحسین کردیم!!!!. توی حیاط یه اتفاقی افتاد که به دلیل مسائل اخلاقی از نوشتن معذوریم.خلاصه باحالی اون روز با لغو کلاس فیزیک ساعت یک تا سه به حداکثر رسید. با وجود مخالفت بچه های نخاله (!) به آقای دبیر زنگ زدیم  و گفتیم که ما همه دستامون تا آرنج توی رنگه و ایشون هم گفتن پس کلاس لغو میشه!!!! و این مکالمه ی تلفنی بیش از ۲۲ ثانیه طول نکشید!(به همین راحتی) توی حیاط داربست زده بودن و روی اون رو پوش کشیده بودن و همه چیز برای بازارچه خیریه آماده بود.............

صبح که اومدیم مدرسه همه در تکاپو بودن همه داشتن دنبال غرفه هاشون می گشتن و هرازگاهی هم سر میزا دعوا می کردن . دقیقا مثل نمایشگاه بود خیلی باحال تر از پارسال. اسنک / کارت پستال/هات چاکلت/سوشی(غذای چینی)/ژله/ کارامل/ دست بند/سالاد ماکارونی/پیتزا/ساندویچ/چیپس و ماست موسیر/کتاب های نو/ کتاب های دست دوم/پکیجهای دکتر حلت/چاپ عکس رنگی در ۱۰ دقیقه(!)/آب هویج/ سیب زمینی سرخ کرده/دوغ و گوشفیل/لوازم التحریر/ صنایع دستی/ شربت/ انواع کیک ها/لبو و شلغم داغ(!)/پاپ کورن/ذرت آب پز و یه عالمه چیز دیگه که یادم نیست با قیمت های سرسام آور به فروش می رسید.از مدارس دیگه هم بازدید داشتیم و تا بخواین تیغشون زدیم مثلا بعضی ها به صورت دست فروش در بازارچه قدم می زدن و وقتی به یکی می چسبیدن تا زمانی که ازش چیزی نخریده ولش نمی کردن . من خودم به مدیر یکی از دبیرستان ها چسبیدم (خود بچه های اونجا جرات نمی کردن به مدیرشون سلام کنن) و یکی از جوات ترین دست بندهای نخی که مفت نمی ارزید رو با قیمت ۵۰۰ تومن قالبش کردم!!!(استعداد دارم نه؟) امان از وقتی که یکی از دبیران مرد وارد می شد....اگه ۲۰ هزار تومن توی کیف پولش بود وقتی بیرون می رفت حتی پول بنزین هم نداشت! چون مجبور بود همه چیز بخره حتی گل سر(!) و پازل سفید برفی    خودم به یکی از آقایون گفتم:"این دست بند به رنگ پوستتون میاد . بخرین" یا به یکی دیگه که لباس جوات پوشیده بود یه دست بند بنفش و صورتی رو نشون دادم! و گفتم:"به رنگ پیرنتون میاد" اما هیچ کدوم نخریدن به جز یکی از دبیران پیش دانشگاهی که اونم وقتی ازم پرسید برای چی بخرم گفتم برای دوست دخترتون(!) و اون هم دست کرد تو جیبش و ۱۵۰ تومن بیشتر نداشت اما همونم غنیمت بود نه؟. همه رو بیچاره کردیم به طوری که آخر سر اجازه می دادن خودمون جیب کتشون رو که در اثر فشار زیاد بچه ها پاره شده بود بگردیم و مطمئن بشیم که پول ندارن!.بعد از بازارچه بیرون می رفتن و دم در با هم مسابقه ی دارت می دادن و بچه ها هم فیلم می گرفتن و چون می خواستن جلو اون یکی کم نیارن اینقدر بازی کردن تا دستشون گرم بشه و بعد از نیم ساعت بازی گفتن حساب ما چقدر شد وصاحب غرفه هم گفت:"۱۰ هزار تومن" ولی آقایون دبیر همه پولشون رو تو بازارچه خرج کرده بودن و برای همین قول دادن که فردا پولشو بیارن. امسال بچه ها ایده های جدیدی داده بودن مثلا مسابقه ای برگزار کرده بودن و به هر گروه چند تا برگه آ۴/ چندتا نی/ و یک تخم مرغ دادن و گروه ها باید با این وسایل کاری می کردن که وقتی تخم مرغ رو از طبقه ی سوم پرت می کردیم نشکنه و در آخر هم به گروه ها ی برنده جایزه دادن. بازارچه در روز ها ی سه شنبه / چهارشنبه و پنج شنبه دایر بود. روز چهار شنبه ساعت یک تا سه مسابقه ی فوتسال دبیران و دانش آموزان بر گزار شد(همه ی اون سختی هایی که ما برای پیدا کردن پرده (که آخرم پیدا نشد) و یا حمل کردن یه عالمه صندلی و بالا اووردن اونا از پله ها در برابر چشمان داداش مدرسه که با پررویی ما رو نگاه می کردن و حاضر نشدن حتی یه ذره کمک کنن و اون همه کمر درد به خاطر این کارهای پیچیده و بیرون کردن آقایون دبیر از مدرسه(!) در حالی که همه تو بلندگو داد می زدن " مسابقه ی فوتسال بین دبیران و دانش آموزان با حضور آقای....." و در حالی که آقایون داشتن دارت بازی می کردن و پیدا کردن داور و راضی کردن مسئولان که میکروفون رو بدن تا ما بتونیم ساعت یک تا سه جیغ و داد کنیم و انرژی هامونو تخلیه کنیم و مثل عادل فردوسی پور حرف بزنیم و اینکه بعد از کلی تو سر و کله ی هم زدن فهمیدیم میکروفون شارژ نداره و اینکه باید بازی رو می باختیم چون معلما گفته بودن اگه ببرین مستمر رو کم میدن  و کلی ناز دبیر ها رو بکشیم که اون کاور های تنگ رو بپوشن و باوجود خستگی بازی کنن و حاضر بشن جلوی کارگر های افغانی که داشتن از بالای ساختمون سوت می زدن و تشویق می کردن بدون و ................ بماند!!)مدیر مدرسه اومدن و روی صندلی نشستن و با افتخار بازی رو تماشا کردن ما ۴-۳ بازی رو باختیم(!) و ببینید گلهای معلمها چی بود:

-توپ از زمین بیرون رفت و به دیوار برخورد کرد و به زمین برگشت به پای یکی از معلمها که دم دروازه ی ما هجوم اوورده بودن برخورد کرد و به داخل دروازه رفت(گل اول)

-توپ در محوطه ی جریمه ما به دست یکی از دبیران برخورد کرد و پنالتی به نفع آنها گرفته شد! (گل دوم)

- گل سوم و چهارم هم توسط یکی از لژیونر ها که در همون لحظه به خاطر بازی ضایع معلمها خریداری شده بود زده شد.

و نکات جالب اینکه معلمها توپ رو با دست کنترل می کردن/ همه ی اوت ها به نفع معلمها بود/ما تو ۵ دقیقه ی اول حق نداشتیم گل بزنیم چون روحیه ی معلمها بد می شد و ...........

به نظر شما تابلو بود که داور رو خریدن؟(در پست های بعد سپیده مصاحبه  با مدیر و معاون و معلمها رو می ذاره که خودشونم می گن داور رو خریدن)

و در آخر هم به معلمها جایزه دادن ! چون بازی رو بردن! و ما هم در اون وضع که داشتیم  از کمر درد می مردیم صندلی ها رو جمع کردیم.

اینقدر فیلم برداری کردیم.........انگار نه انگار که فیلم و عکس گرفتن ممنوع بود حتی از طرف مدرسه هم فیلم برداری کردن(چه منضبط!!)

و در آخر معلمها اینقدر حال کرده بودن که حتی همون هایی که ما التماسشون کردیم که بایستن و بازی کنن و نرن خونه می گفتن:"نمی شه به جا دو نیم سه نیمه باشه"و یا "وای چقدر باحال بود برا سال دیگه بازم میایم"( ما سال دیگه عمرا از این کارا بکنیم) و یا "وااااااااااای! دست تون درد نکنه بعد از چقدر وقت دویدیم"    و اما به ما جز حمالی چیزی نرسید البته قراره یه ساعت دیواری خوشگل که با همه کلاسا فرق کنه به پاس زحمات دوم ریاضی ج که این فکر نو رو کردن برامون بخرن(حالا کی معلوم نیس)! خلاصه اون روز همه رفتیم خونه و از کمر درد تا صبح خوابمون نبرد و فرداش آخرین روز بازارچه بود و در آخرین ساعات معلم فیزیک که قول داده بودن با بچه ها مسابقه ی دارت بدن اومدن و علیرغم اینکه تو میکروفون داد می زدن دانش آموزان کلاس دوم ریاضی ج برن سر کلاس ما به تشویق ادامه دادیم(آخه وقتی دبیرمون داره بازی می کنه کجا بریم؟)  در کل توی این ۳ روز فقط نیم ساعت ریاضی رفتیم سر کلاس(!) و بقیشو تو بازارچه بودیم و کلی خوش گذشت در آخر هم اینقدر زدیم و رقصیدیم که خستگی این چند روز به کل از تنمون بره بیرون(البته مستخدم بد نگاه کردن و ما هم مجبور شدیم خودمون رو جمع کنیم) و فرداش که جمعه بود هم رفتیم تولد آرنوش و خیلی خیلی خیلی خوش گذشت(آرنوش تولدت مبارک) وامروز(شنبه) در حالی که هیچ کدوم تمرین ننوشته بودیم اومدیم مدرسه(چون تا پاسی از شب تولد بودیم) و در کمال ناباوری فهمیدیم که دبیر محترم دارن امتحال فوق لیسانس می دن و نمیان مدرسه!(چه حالی می کنیم ما) و همه رفتن خونه. اما من و آرنوش موندیم مدرسه و رفتیم از گلخونه ای همون نزدیکی گل خریدیم و یه تیکه از باغچه رو شخم(!) زدیم و گل کاشتیم و فنس کشیدیم و روی تیکت نوشتیم :" باغچه ی آرنوش و مهسا" البته بعضیا(!) دعوامون کردن و حتی تهدید کردن که باغچه رو خراب می کنن و البته خیلی ها هم خوششون اومد.

                  

 

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
شنبه شنبه پنجم اسفند 1385 16:48
سلام...... امروز شنبه و اولین روز فروش بلیطهای مسابقه ی فوتسال معلمها و بچه ها بود . بابای آرنوش بلیطها رو به بهترین شکل چاپ کرده بودن و ما هم سر زنگ اول که دینی داشتیم بچه ها رو جمع کردیم و با انرژی تمام وارد کلاس ها شدیم و بعد از این که کلی قربون صدقه ی دبیر ها رفتیم  و یه چند باری بوسشون کردیم تونستیم ۵ دقیقه سر هر کلاس بلیط بفروشیم. یکی از معلمها پرسید:" مسابقه تو استادیوم آزادی برگزار می شه؟"    و خلاصه خیلی روز پر کاری بود و فروش بلیط تا زنگ سوم ادامه داشت.قبل از اینکه بریم سر یکی از کلاسهای اول بچه ها گفتن که ریاضی دارن و عمرا اجازه بدن که سر کلاسشون بلیط بفروشیم ما هم قرار شد که نریم اما من گفتم امتحانش ضرری نداره فوقش ضایع می شیم. در کلاس رو زدیم و با انرژی غیر قابل توصیفی از دبیر خواستیم که وقتشون رو بدن و ایشون هم در کمال تعجب بچه ها اجازه دادن. بعد از ما پرسیدن که" شما کدوم پایه هستین که اینقدر انرژی دارین... ماشاا..."(آخه اولای امسال واقعا بی حالن خب معلمهای اول حق دارن خشن باشن) . زنگ تفریح به شدت به یکی از دبیران گیر داده بودیم که بلیط بخرن و ایشون هم با رعایت ادب(!) یه پانصد تومانی پرت کردن جلومون !!

   قبل از زنگ چهارم یهنی ساعت یک تا یک و نیم جاروی داداش مدرسه رو کش رفتیم تا باهاش بیس بال بازی کنیم(!) اما به زور ازمنون گرفتن    و اصرار هم فایده ای نداشت. برای همین یه چوب پیدا کردیم و یه کم کاغذ گلوله کردیم تا در سالن  بیس بال بازی کنیم و در عرض چند دقیقه جمعیتی بالغ بر سی نفر دورمون جمع شدن تا بیس بال رو تماشا کنن و امواج مکزیکی بود که فضا رو پر کرده بود(!) و وقتی یکی از بچه ها داشت چوب رو با تمام قدرت می زد و سالن پر بود از صدای جیغ بچه ها آقای دبیر ییهو پیداشون شد و در عرض ۲ ثانیه سالن خالی شد و چوب بیس بال هم یه جایی قایم کردیم...

سر کلاس آقای دبیر داشتن پروژه های آمار رو می گفتن:

"۱.میزان وقتی که دبیران صرف طرح سوالات امتحان و تصحیح آنها می کنند که البته بسیار وقت زیادیه

۰۲ میزان وقتی که دبیران صرف مطالعه می کنند.

۳........

۴.....

......

و بقیه ش هم به درد شما نمی خوره مثلا میانگین سن ازدواج و......"

و ما هم زدیم زیر خنده و آقای دبیر گفتن:"فکر کنم همین فقط به درد شما می خوره!!!!!"

 

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
چهار شنبه جمعه چهارم اسفند 1385 14:24
سلام به این عکس توجه کنید این عکس  من و دوست صمیمیم یعنی آرنوش رو نشون می ده که با نمونه ی واقعی تناسب زیادی داره و  برای همین ما این عکس رو روی پانل کلاس نصب کردیم...

Image hosting by TinyPic

 روز چهارشنبه زنگ اول آمادگی دفاعی داشتیم و ما هم یه سری از بچه ها رو جمع کردیم تا برای تمرین بریم تو حیاط (حتما سپیده قبلا گفته که ما قراره یه بازی فوتسال دوستانه با معلما (!)برگزار کنیم و بلیطهاش رو بفروشیم و هر چی درمیاریم بذاریم برای خیریه) . تمرین خوبی بود . هماهنگ تر شده بودیم و آمادگی بیشتری داشتیم اما متوجه شدیم که مربی معلما بد جوری دارن اونا را آماده می کنن و چند تا لژیونر هم خریدن(!)    از جمله عاطفه که بهترین دفاع آخر مدرسه س ...    

زنگ دوم فیزیک داشتیم آقای دبیر اومدن سر کلاس و بعد از حدود نیم ساعت درس دادن به ما یه مثال دادن تا حل کنیم . من و آرنوش  غرق در حل مسئله بودیم که آقای دبیر گفتن :"قضیه ی این جغدها چیه؟" و همه ی کلاس رفت رو هوا. بعد بچه ها توضیح دادن و آقای دبیر هی سرشون رو این ور و اون ور می کردن تا من و آرنوش رو  ببینن و با جغدها مقایسه کنن که یکی از بچه ها گفت:" واقعا شبیه هستن" و آقای دبیر لبشون رو گاز گرفتن و گفتن:"نه ! نگو ......."      و هر بار بعد از کمی درس دادن به جغدها نگاه می کردند و چیزی می گفتن مثلا پرسیدن که این جغدها شاخدار هستن یا نه (خوب ما چه می دونیم مگه تصویر به اندازه ی کافی واضح نیست؟)

البته من و آرنوش اون روز خیلی سوتی های باحالی دادیم مثلا وقتی داشتیم رای گیری می کردیم که کیا جلسه های بعد کنفرانس بدن من و آرنوش روی برگه ی رای دو تا جغد کشیدیم و نوشتیم " آرنوش و مهسا" آخه فکر می کردیم نماینده رای ها رو می شماره و آقای دبیر وقتشون رو برای رای شماری هدر نمیدن ولی این طور نبود. خود آقای دبیر رای ها رو خوندن و بعد که به رای ما رسیدن خندیدن و یه چیزی گفتن که یادم نیس.

پنج شنبه هم زنگ اول دفتر حضور غیاب رو گرفتیم و رفتیم توی کلاسها و درباره ی برنامه ی فوتسال توضیح دادیم و  آگهی هایی هم روی پانل کلاس ها زدیم. و خلاصه همه به این برنامه ی باحال خندیدن و با وجود این که  هنوز فروش بلیط رو شروع نکردیم با استقبال شدید روبرو شدیم.    

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
شنبه سه شنبه یکم اسفند 1385 14:46
سلام ....

شنبه زنگ اول:دینی داشتیم که اصولا در این زنگها معلم رو اغفال می کنیم تا ما رو ببره اتاق کامپیوتر تا فیلم ببینیم.(فیلم که نه......) چون زنگ های دینی خیلی خسته کننده س.........

زنگ دوم: سر زنگ جغرافی فقط در مورد آلودگی هوا حرف می زنیم و البته پیشنهاد هم می دیم که در آینده به دردمون بخوره و به قول معلممون فرهنگ سازی بشه......(خداییش تاثیر داره مثلا من دیگه لامپهای اضافی رو روشن نگه نمی دارم(چه ربطی به آلودگی هوا داشت؟!!!!!))

زنگ سوم: هندسه داشتیم. سر زنگ هندسه تنها صدایی که می شه شنید صدای تق تق کفش آقای دبیره... چون واقعا جذبه داره و هیچ کس سر زنگ ایشون جیکش در نمیاد. فقط وقتی یکی از بچه های پاکار که همیشه دفتر حضور غیاب رو میاره و کلا همیشه بیکاره(!) در زد و با انرژی تمام سلام کرد آقای دبیر اولین شایدم دومین متلک در طول زنگیشان را نثار این دانش آموز کردند:"خانم! شما درس ندارین؟؟!!" و همین باعث شد کلاس بره رو هوا و یکی از اتفاقات نادر که باید در کتاب رکوردها ثبت بشه به وقوع پیوست.(آخه این آقا و متلک گویی؟ اصلا بهش نمیاد) و در همین موقع بود که اون دانش آموز (همون!) پشت سر دبیر شروع به انجام حرکات پانتومیم کردند که شاید اگه دقت می کردی می فهمیدی که داره قربون صدقه ی آقای دبیر میره!!

زنگ آخر: با همون آقای دبیر آمار داشتیم و همون دانش آموز قبلی که توضیح دادم به همراه دوستش آویزون شدن و اومدن سر کلاس ما چون با دبیر خودشون قهر بودن.درس آمار یه ربع بیشتر طول نمی کشه و بقیه ساعت بیکاریم و فقط آقای دبیر هی می گن:"خانما! ساکت"البته این دفعه قرار بود ما چندتا تمرین آمار حل کنیم که با اصرار بچه ها و خوش شانسی(چون آقای دبیر کمی مهربون شده بودن!) قرار شد فقط ۳ تا نمودار تو دفتر بکشیم. با چندتا از بچه ها رفته بودیم ته کلاس تا با نخ برای بازارچه خیریه دستبند ببافیم و آقای دبیر هم چپ چپ نگاه می کردن و بعد می گفتند:"خانما تمرین آماراشونو حل کنن" ما هم به روی خودمون نمی اووردیم . یکی از دوستام داشت یه مقدار نخ را متر می کرد و چون دامنه ی کارش وسیع بود(!) خیلی تابلو بود  اون یکی دوستم هم داشت یه گره پیچیده را با ظرافت تمام باز می کرد و من هم سرم پایین بود و داشتم دستبند می بافتم که ییهو چشمم به کفشای آقای دبیر افتاد. آروم سرمو بالا اووردم و به اوون دوتا هم یه ندایی دادم تا بفهمن اوضاع از چه قراره. در این لحظه بود که هر سه با سرعت نور نخها رو جمع کردیم و کتاب آمارها رو گذاشتیم رو میز و با حالتی مضحک به دبیر که انگار در ته چهره شون می شد فهمید که امروز بد اخلاق نیستند نگاه کردیم و بعد از چند لحظه من گفتم:"تمرین آمارامونو نوشتیم!" (دروغ؟)

- (با لحن خاص همیشگی) " کو؟ ببینم!!"

بعد کتابامونو نشون دادیم من یکی از نمودارها و بغل دستیم نمودار دیگه و نفر سوم هیچ کدوم را رسم نکرده بود. از ما دو تا که غلط بود! تازه تو دفتر هم نبود! ............بعد دبیر گفت :" اینا که کامل نیست!"و ما هر جور بود راضیش کردیم که دفعه ی بعد دفتر مارو ببینه و او هم در کمال تعجب قبول کرد! (به خیر گذشت....)

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سه شنبه یکم اسفند 1385 14:4
سلام . امروز ۳ شنبه بود

زنگ اول کامپیوتر داشتیم .... بچه های کلاسمون برای برنامه ی خیریه ی مدرسمون یه سری دستبند می بافن و به دلیل مشکل کمبود جا برای گره زدن نخ ها  اونا رو به دست معلم کامپیوترمون گره زدنو شروع به بافتن کردن   تازه امروز کامپیوتری که ما باهاش کار می کردیم هر ۲ دقیقه یک بار هنگ می کرد و باید ریستارت میشد ( حال کنید چه قدر مفید بودیم )     راستی برادر محترم مدرسه ۲ روز بود که کلاسمونو تمیز نکرده بود به خاطر همین خودمون مجبور شدیم کلاسو تمیز کنیم و بعد از اون هم کلی باهاش دعوا کردیم ( که ایشون در جواب فرمودند : خوب به من چه ) اخه کلا به دلیل هیکل و ابهتی که دارن معلما هم ازشون می ترسن و حتی مدیرمون هم جرات نمی کننند چیزی بهشون بگن ( به خاطر همینه که بین بچه ها به مافیا معروفند ) 

زنگ دوم ریاضی داشتیم و تمام زنگ رو تمرین حل کریم ( از اون تمرینایی که به قول دبیرمون عرق مغزو در می اورد )

زنگ اخر هم ورزش داشتیم و ما طبق معمول فوتسال بازی کردیم .اول بازی یکی از بچه ها افتاد توی یه چاله ی اب ( جالبیش اینه تا یه ربع بعد  هیچ کدوممون نفهمیدیمو و بازیو ادامه دادیم )                           تا اخر بازی ۱-۱ مساوی بودیم که در ثانیه ی اخر با یک گل طلایی تونستیم ببریمشون  

 

نوشته شده توسط سپیده | موضوع: | لينک ثابت |
پنج شنبه یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 20:13
سلام. از سپیده جون ممنونم که این قدر لطف دارن....!

و اما روز پنج شنبه..... زنگ اول زبان داشتیم که طبق معمول هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط داداش  مدرسه  محترم بدون  اینکه در بزنن وارد کلاس شده و گفتن:"این شارجر نوکیا (از این جدیدا)مال کیه؟" و با نگاه چپ چپ بچه ها و معلم مجبور شدن برن بیرون. بعد دبیر عزیز حرفهایی زدند که مضمونش این بود که چرا ایشون مثه....میان تو کلاس؟(خوب راست می گفتن)

زنگ دوم ریاضی بود که بازم اتفاق خاصی نیفتاد 

زنگ سوم شیمی بود آخر ساعت که ۱۰ دقیقه وقت اضافه داشتیم با بچه ها حرکتslow motion برخورد شدید  یکی از دبیران مرد با یکی از بچه ها در حین تمرین بسکتبال  که موجب شد برای اولین بار دندان آن دبیر از شدت خنده مشخص شه رو بازی کردیم و کلی معلممان رو خندوندیم.

پنج شنبه ها یک هفته در میون ساعت یک تا سه فیزیک داریم و در اون موقع فقط چند نفر از مسئولین توی مدرسه هستن چون همه ی بچه ها تعطیل شدن و فقط کلاس ما باید بمونه.....خلاصه ما هم که چشم معاونمونو دور می بینیم قبل از اینکه دبیر بیان کلی سر و صدا می کنیم .....اون روزم داشتم توی کلاس می زدیم و می رقصیدیم که یکی از بچه ها گفت بهتره بریم کلاس بغلی چون هوای کلاس خیلی دم کرده ما هم همه رفتیم کلاس بغلی و چون فهمیدیم آقای دبیر رفتن wc  در کلاس رو بستیم و به کارمون ادامه دادیم ...... بعد از چند دقیقه که انواع آهنگها برای انواع رقصهای باله  عربی  جوات باباکرم و .... رو خوندیم و رقصیدیم یکی از بچه ها در را باز کرد  بعد یه جیغ کشید و در رو بست و بعد گفت آقای دبیر مدتی می شه که دم در کلاس ایستادن و دارن به کلاس خالی نگاه می کنن..... و ما مثه زنبورهایی که از کندو پرواز می کنن از در اون کلاس خارج شدیم و  در برابر چشمان متحیر دبیر که احتمالا داشتن فکر می کردن این ها رو از کدوم تیمارستان به  این مدرسه منتقل کردن! به کلاس خودمون هجوم اووردیم و در عرض ۲ ثانیه مرتب سر جامون نشستیم و بعد از چند دقیقه که وضعیت عادی شد آقای دبیر پرسیدن:"بچه ها چه خبرتون بود؟" و ما هم یه چیزایی گفتیم که خودمونم نفهمیدیم.خلاصه آخر ساعت دبیر از کلاس بیرون رفتن و هنوز یک متر از در فاصله نگرفته بودن که ما شروع به جیغ و هورا کشیدن کردیم و همین باعث شد که ایشون برگردن و دم در کلاس بایستند و بگویند:"تا وقتی که همتون نرفتین بیرون منم از کلاس بیرون نمی رم"...........!

 

نوشته شده توسط مهسا | موضوع: | لينک ثابت |
لينک باكس پنگوين